خمر کهن

۱۳۸٥/۱۱/٢٦
معرفی منابع جهت حافظ‌پژوهی

 

سلام،

    پس از تهیه نوشتهء کوتاهی که دربارهء شروح نوشته‌شده بر مثنوی معنوی آوردم و استقبال دوستان، تصمیم به تهیه مطلبی مشابه دربارهء منابع حافظ‌پژوهی گرفتم. جهت پرهیز از دوباره‌کاری، بدنبال نوشتار، کتاب، CD، یا صفحات وب گشتم. از جمله مطالب خوب و نسبتاً جامع در این زمینه را در وبلاگی بنام حافظ‌پژوهی یافتم. نویسندهء این وبلاگ مطلبی در دو بخش ذیل عناوین "کتابشناسي حافظ‌پژوهي" و "معرفي کتب تحليلي، شرح‌ها و تفسير‌هاي موجود دربارهء ديوان" تهیه نموده است که ضمن معرفی تهیه‌کننده و قدردانی از ایشان برای تهیه این مطلب خوب، آن را ذیلاً نقل می‌کنم. در ضمن این وبلاگ در حال نقل و تهیهء مطلب خوبی دربارهء فال حافظ است که تاکنون چهار قسمت آن را بروی وبلاگ خود قرار داده است. توصیه می‌کنم مطلب مذکور را بخوانید.

   به فهرست ذیل، دو  CD مولتی‌مدیا و مفید "لسان‌الغیب 3" و "سروش حافظی" از محصولات شرکت نیستان جم را بیافزایید. با کلیک بر روی نام هر یک به بخش محصولات سایت این شرکت منتقل می‌شوید و توضیحات مفصل دربارهء این دو محصول مفید را می‌توانید ملاحظه کنید. ضمناً در CD "لسان الغیب 3" بخشی بنام "حافظ‌شناسی" وجود دارد که در آن بخش نیز منابع بسیاری معرفی شده‌اند.

26 بهمن 85

پانویس!

 

کتاب شناسي حافظ پژوهي (بنقل از وبلاگ حافظ‌پژوهی)

 بخش نخست : برجسته ترين تصحيح هاي ديوان حافظ

 -         ديوان حافظ به سعي سايه / نشر کارنامه / يکي از بهترين تصحيح هاي ديوان است حاصل کوشش هوشنگ ابتهاج و هم فکري دکتر شفيعي کدکني . به گمان من در حال حاضر کامل ترين و قابل اعتماد ترين نسخهء تصحيح شده ديوان خواجه همين است.

 -         ديوان حافظ به تصحيح سليم نيساري / ؟ / که بيشترين نسخ خطي در اين تصحيح توسط ايشان گرد آمده و مقابله شده اند ... البته يکي از معتبر ترين تصحيح ها هم هست .

 -         حافظ / قزويني ، غني / انتشارات اساطير / ارزش اين تصحيح بيش از همه به اين است که اين نسخه اولين تصحيح علمي از ديوان خواجه است که در حقيقت بابي جديد در نگرش به متون کهن خصوصا ديوان حافظ را باز کرد . اين چاپ متن اصلي تصحيح قزويني و غني است بدون کم و کاست . اين تصحيح و تصحيح سليم نيساري علاوه بر متن ديوان شامل « مقدّمهء گلندام » يا مقدّمهء جامع ديوان نيز هستند که تنها سند به جاي مانده و معتبر از دوران خواجه است در مورد ايشان .

 البته ديوان خواجه توسط استادان ديگري نيز تصحيح شده ، اما از آنجا که تعدّد اين تصحيح ها موجب سردرگمي علاقمندان مي شود و غالبا هر انتشاراتي يک ديوان بر اساس تصحيح يکي از بزرگان ارائه مي دهد اين سه ديوان به عنوان برجسته ترين تصحيح ها معرفي شد . اين به آن معنا نيست که تلاش هاي بزرگاني چون استاد خانلري ، جلالي نائيني – نذير احمد ، رشيد عيوضي ، بهاء الدين خرّمشاهي ، انجوي و ديگر بزرگان ناديده گرفته شود بلکه به معناي انتخاب سه اثر کم اختلاف تر و البته صاحب مزيّت هايي چون تعدد نسخ خطي مورد رجوع ، ذوق شاعرانهء مصحح و البته ميزان پايبندي به روش تصحيح ارائه شده مي باشند . 

بخش دوم : معرفي کتب تحليلي ، شرح ها و تفسير هاي موجود در بارهء ديوان

 ( در اين بخش بدون توجه به نوع نگارش و سليقهء مولف کتاب سعي شده است کتب موجود در بازار معرفي شوند چرا که بسياري از کتاب هاي قابل توجه در اين موضوع تجديد چاپ نشده اند و البته کتاب هاي معرفي شده زير را نيز مي توان به دسته هاي متفاوت طبقه بندي کرد . )

 -         آينهء حافظ و حافظ آينه / محمد رضا تاج الديني / انتشارات پاژنگ

 -         آيينهء جام ( شرح مشکلات ديوان حافظ ) / عبّاس زرياب خويي / علمي

 -         از کوچهء رندان / دکتر عبدالحسين زرين کوب / سخن / يکي از کتب مرجع است در مورد شاعر خصوصا با نگاه ويژه اي که به تاريخ حيات خواجه دارد

 -         به شاخ نباتت قسم ( باور هاي عاميانه دربارهء فال حافظ ) / زير نظر دکتر محمود روح الاميني / انتشارات پاژنگ

 -         پند و پيوند ( گزارش بيست غزل حافظ بر پايهء زيبا شناسي و باور شناسي ) / مير جلال الدين کزّازي / نشر قطره

 -         پير ما گفت / به کوشش سعيد نياز کرماني / انتشارات پاژنگ

 -         تاريخ عصر حافظ ( ج يک... جلد دوم آن به نام تاريخ تصوف در اسلام ) / قاسم غني / زوّار

 -         تاملي در حافظ / محمد علي اسلامي ندوشن / انتشارات يزدان ؛ نشر آثار

 -         تماشاگه راز / مرتضي مطهري / صدرا

 -         چارده روايت ( مجموعه مقالات ) / بهاء الدين خرّمشاهي / کتاب پرواز

 -         حافظ / به کوشش خليل خطيب رهبر / انتشارات صفي علي شاه / کتابي مفيد شامل معاني ابيات ، کلمات مشکل و اعراب گذاري غزليات حافظ بر اساس تصحيح قزويني – غني ؛  اين کتاب به کساني که مي خواهند صحيح خواني و معاني ابيات را بياموزند توصيه مي شود

 -         حافظ / بهاء الدين خرّمشاهي / طرح نو 

-         حافظ حافظهء ماست / بهاء الدين خرّمشاهي / نشر قطره

 -         حافظ شناسي ( دورهء پانزده جلدي ) / به کوشش سعيد نياز کرماني / انتشارات پاژنگ

 -         حافظ شيرين سخن / دکتر محمد معين / صداي معاصر

 -         حافظ نامه / بهاء الدين خرّمشاهي / انتشارات علمي و فرهنگي / شرحي است بر گزيده اي از غزليات خواجه و در نوع خود يکي از کتاب هاي مرجع و قابل توجه به حساب مي آيد

 -         حافظ و جام جم / دکتر جواد برومند سعيد / پاژنگ

 -         حافظ و قرآن ( تطبيق ابيات حافظ با آيات قرآن ) / مرتضي ضرغامفر / انتشارات صائب

 -         خاطر مجموع ( ديوان ) / به کوشش شفيع شجاعي اديب / انشارات فاخر / اين کتاب حاصل مقابلهء بيست و يک نسخهء معتبر چاپي است ، در صفحهء مقابل هر غزل اختلاف نسخ و ابيات الحاقي آمده و ذيل هر غزل شرح بعضي از مشکلات ابيات درج شده است

 -         دربارهء حافظ ( مجموعه مقاله هاي نشر دانش ) / زير نظر نصر الله پورجوادي / مرکز نشر دانشگاهي

 -         در گلستان خيال حافظ / خسرو فرشيد ورد / ؟

-         دفتر ديگر ساني ها در غزل هاي حافظ / دکتر سليم نيساري / سروش / که حاصل بررسي آن چهل و اندي نسخهء خطي بررسي شده توسط استاد است ... البته تنها جلد اول آن به چاپ رسيده است

 

-         دولت پير مغان ( مجموعه مقالات ) / به کوشش سعيد نياز کرماني / انتشارات پاژنگ

 

-         شرح سودي بر ديوان حافظ / سودي بسنوي / ترجمه دکتر عصمت ستّار زاده/ ؟

 -         فرهنگ اشعار حافظ / احمد علي رجائي بخارائي / علمي

 -         فرهنگ واژه هاي ايهامي در شعر حافظ / محمد ذوالرياستين/ فرزان روز

 -         کلک خيال انگيز ( فرهنگ جامع ديوان حافظ ) / پرويز اهور /؟

 -         گمشدهء لب دريا / دکتر تقي پور نامداريان / سخن

 -         ماجراي پايان نا پذير حافظ / محمد علي اسلامي ندوشن / انتشارات يزدان

 -         مزاج دهر تبه شد ( شعر و انديشهء حافظ در نگاهي به حافظ شناسي معاصر ) / محمود درگاهي / ؟

 -         مکتب حافظ ( مقدمه اي بر حافظ شناسي ) / منوچهر مرتضوي / ؟

 -         مگر آيينه ام ( مجموعه مقالات ) / سعيد نياز کرماني / پاژنگ

 -         نقشي از حافظ / علي دشتي / امير کبير

 -         يک قصّه بيش نيست / حسن انوري / علمي / ... که به قول استاد خرّمشاهي « يکي از پر اطّلاع ترين و شسته رفته ترين آثار حافظ پژوهي در عصر جديد است »

 

    اميد است معرفي اين آثار براي دوستاران شناخت انديشه و شعر حافظ مفيد باشد ....

 


۱۳۸٥/۱۱/٢٢
تفسیر ابیات خوانده شده در جلسه ۳۱ گروه

 

در جلسه سی و یکم گروه، ابيات 812 الي 852 از دفتر اول مثنوي خوانده و تفسير شد. ذيلاً ابيات خوانده شده و شرح و تفسیر برخی از ابیات، آورده شده است، كه از نظر مي گذرانيد.

لازم به توضيح است كه «توضيحات» ارائه شده، كه مقتبس از شرح مثنوي شريف استاد فروزانفر مي باشد، از CD مثنوي معنوي- محصول ارزشمند «مركز تحقيقات كامپيوتري علوم اسلامي» برداشت شده است.

 

 

( 812) آن دهان كژ كرد و از تسخر بخواند     مر محمد را دهانش كژ بماند

( 813) باز آمد كاى محمد عفو كن             اى ترا الطاف و علم من لدن‏

 

تسخر: مخفف تسخر است (بتشديد را) كه در عربى معنى استهزا و مسخره كردن مى‏دهد.

علم من لدن، علم لدنى: علمى است كه از طريق كشف و الهام حاصل شود. ( در مقابل علم مكتسب یا علم كسبى بوسيله‏ ترتيب مقدمات فكرى و يا از طريق حواس بدست آيد.) و اين تعبير مأخوذ است از آيه‏ى شريفه: وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً . (الكهف، آيه‏ 65)

 

( 815) چون خدا خواهد كه پرده‏ى كس درد             ميلش اندر طعنه‏ى پاكان برد

( 816) چون خدا خواهد كه پوشد عيب كس             كم زند در عيب معيوبان نفس‏

 

عيب جويى و طعنه زدن حاكى است از كيفيت تشخيص انسان نسبت به امرى يا شخصى كه او را ناپسند مى‏دارد و بنا بر اين كسى كه بر مردم پاك و مردان خدا طعنه مى‏زند پرده از روى باطن خود بر مى‏گيرد و بد نيتى و سوء تشخيص خود را آشكار مى‏سازد و بد نام و رسوا مى‏شود.

 

( 817) چون خدا خواهد كه‏مان يارى كند             ميل ما را جانب زارى كند

( 818) اى خنك چشمى كه آن گريان اوست       وى همايون دل كه آن بريان اوست

 

زارى و تضرع از ديدن نقص و فقدان كمال منبعث مى‏گردد و در واقع حس احتياج است كه سبب تضرع مى‏شود و غريزه‏ى خويشتن دوستى و خود خواهى در اين حالت انسان را بكوشش در رفع نقص و نيل بكمال وا مى‏دارد و غفلت از كمبود فضيلت و يا اعتقاد بوجود آن، موجب آن است كه انسان در صدد تكميل نفس خود نباشد بنا بر اين مى‏توان گفت كه ديدن نقص خود و زارى كردن بدرگاه خدا اعانتى است كه حق تعالى نسبت ببندگان خود مى‏كند.

‏خنك: خوش، در مورد چشم معنى شادى و سرور نيز مى‏دهد. مقصود، اشكى است كه از شوق لقاى خدا ريزان باشد بدان جهت كه شوق نتيجه‏ى محبت و عشق است كه آن بعقيده‏ى مولانا محرك اصلى عالم وجود و مكمل نفس سالك است.

 

 ( 819) آخر هر گريه آخر خنده‏اى است             مرد آخربين، مبارك بنده‏اى است‏

 

چون گريه و زارى از رويت نقص بر مى‏خيزد كه آن آدمى را بطلب كمال مى‏كشاند بنا بر اين عاقبت آن، مسرت و شادمانى است كه از حصول مراد بدست مى‏آيد علاوه بر آن كه احوال و شئون حيات هيچ يك پايدار نيست و خوشى و سختى متعاقب يكديگر در مى‏رسد و پايان رنج بناچار راحت است.

 

( 821) باش چون دولاب نالان چشم تر             تا ز صحن جانت بر رويد خضر

 

دولاب: چرخى است كه بر روى چاه مى‏گذارند و آب بوسيله‏ى آن از چاه بر مى‏كشند. این چرخ به هنگام حركت آوازى دارد كه از چرخ بر مى‏خيزد و پيرامون آن هميشه تر است و از اين رو مولانا آن را نالان و چشم تر گفته است.

صحن: فضاى درون خانه، ساحت درون منزل.

خضر: جمع خضرت بمعنى سبزى.

 

 ( 822) اشك خواهى رحم كن بر اشك بار             رحم خواهى بر ضعيفان رحم آر

 

اشك خواستن، بكنايت، طلب سوز دل و زارى است. اشاره است بحديث: انما يرحم اللَّه من عباده الرحماء. ارحم من فى الارض يرحمك من فى السماء.

 

 ( 827) چشم بند است اين عجب يا هوش بند         چون نسوزاند چنين شعله‏ى بلند

چشم بند: عمل چشم بندى و تردستى و حقه بازى، افسونى كه بدان چشم مردمان را ببندند، پارچه يا هر چيز كه بر چشمهاى گاو خراس بندند.

هوش بند: عمل بى‏كار كردن هوش و عقل كه مولانا بر قياس چشم بند ساخته است.

 

 ( 829) گفت آتش من همانم اى شمن             اندر آ تو تا ببينى تاب من‏

 ( 830) طبع من ديگر نگشت و عنصرم             تيغ حقم هم به دستورى برم‏

 ( 831) بر در خرگه سگان تركمان                   چاپلوسى كرده پيش ميهمان‏

 ( 832) ور به خرگه بگذرد بيگانه رو                  حمله بيند از سگان شيرانه او

 ( 833) من ز سگ كم نيستم در بندگى          كم ز تركى نيست حق در زندگى‏

 

شمن: راهب بودايى، بت پرست، مجازا پرستنده و دوستدار.

بيگانه رو: كسى كه بحسب ظاهر بيگانه در نظر آيد، نامانوس.

مطابق نظر اشعريان و صوفيان جميع ممكنات بدون واسطه مستند بحق است و هر چه در وجود مى‏آيد تحت تاثير قدرت اوست و حق تعالى قادر و مختار است و هيچ چيز بر او واجب نمى‏شود و حوادثى كه متعاقب يكديگر وقوع مى‏پذيرد براى آنست كه عادت بر آن جارى شده و ميانه‏ى آنها علاقه‏اى وجود ندارد و فى المثل سوختن كه از آتش بظهور مى‏رسد و يا رفع عطش كه از خوردن آب حاصل مى‏گردد بدان سبب نيست كه آتش يا آب بخودى خود مى‏سوزاند و يا تشنگى را مرتفع مى‏سازد بلكه حق تعالى عادت بر اين قرار داده است كه اين نتيجه از آب و آتش بظهور رسد و هر گاه اراده كند آتش و آب اين خاصيت را ندارد و ممكن است كه چيزى با آتش تماس پيدا كند و نسوزد و يا سوختن بدون تماس با آتش بظهور رسد و معنى اجراء عادت آنست كه فعلى از حق بنحو مكرر حصول يابد خواه بصورت دوام و يا اكثريت و اگر آن فعل دائما يا بنحو اكثريت صادر نشود آن را خارق عادت مى‏گويند، مولانا در اين ابيات نظر بدين عقيده دارد و تمثيل آتش بسگ تركمان براى آنست كه سگ ميان آشنا و بيگانه فرق مى‏گذارد و از وى دو فعل مخالف صادر مى‏گردد و همچنين آتش پيوسته سوزنده نيست چنان كه ابراهيم را نسوزانيد و دوست از دشمن باز شناخت زيرا مسخر فعل و اراده‏ى حق تعالى است و سوختن، اثر طبيعى و لازم جدا نشدنى و انفكاك ناپذير آن نيست.

 

 ( 834) آتش طبعت اگر غمگين كند             سوزش از امر مليك دين كند

 ( 835) آتش طبعت اگر شادى دهد             اندر او شادى مليك دين نهد

 ( 836) چون كه غم بينى تو استغفار كن          غم به امر خالق آمد كار كن‏

 ( 837) چون بخواهد عين غم شادى شود          عين بند پاى، آزادى شود

 ( 838) باد و خاك و آب و آتش بنده‏اند             با من و تو مرده با حق زنده‏اند

 

مليك دين: بكنايت، حق تعالى كه مالك و خداوند روز جزا و قيامت است. مأخوذ است از آيه‏ى شريفه: مالِكِ يَوْمِ اَلدِّينِ 1: 4. (الفاتحة، آيه 4) مليك: پادشاه، دين: جزا و پاداش.

مترتب است بر عقيده‏ى صوفيان و اشعريان كه غم و شادى كه در طبيعت انسان بوجود مى‏آيد هم تاثير قدرت و فعل حق است و او مى‏تواند كه آن چه را موجب شادى است مولد غم و بالعكس قرار دهد و از عين غم شادى بر انگيزد و از صميم شادى غم پديد آرد زيرا هيچ چيزى بنحو وجوب نتيجه‏ى ثابت ندارد و بنا بر اين، ما بجاى آن كه در صدد جست و جوى سبب بر آييم بايد روى به خدا آوريم و همين كه غمگين شديم متوجه شويم كه بناچار خطايى مرتكب شده‏ايم و از خدا طلب مغفرت كنيم تا غم و اندوه را بر طرف سازد. و اما اينكه آب و آتش با حق زنده‏اند بسبب آنست كه معيت حق را اثرهاست و اگر جسم بمعيت و همراهى روح بزندگى متصف مى‏گردد هيچ عجب نيست كه سائر اجسام از تاثير معيت حق تعالى كه سر چشمه‏ حيات است زندگى يابند.

 

 ( 840) سنگ بر آهن زنى بيرون جهد             هم به امر حق قدم بيرون نهد

 ( 841) آهن و سنگ ستم بر هم مزن           كاين دو مى‏زايند همچون مرد و زن‏

( 842) سنگ و آهن خود سبب آمد و ليك         تو به بالاتر نگر اى مرد نيك‏

( 843) كاين سبب را آن سبب آورد پيش       بى‏سبب كى شد سبب هرگز ز خويش‏

 

گفتيم كه بعقيده‏ى اشعريان احتراق آتش بفعل و اراده‏ى حق باز بسته است اكنون بحسب مثال سنگ و چخماق را كه وسيله‏ى ظهور آتش است ذكر مى‏كند و مى‏گويد كه آن نيز اگر چه در مرتبه‏ى سببيت مقدم بر آتش است، بحقيقت واسطه‏ى ظهور فعل و قدرت خداست بدان جهت كه سنگ و چخماق هم جزو ممكنات‏اند و ممكنات بخود مصدر قدرت و فعل نيستند زيرا امكان، مساوى و همراه فقر و فقد است و اين سببيت را خدا در ممكنات نهاده است چنان كه سنگ و چخماق بچشم ظاهر بين، آتش را پديد مى‏آرد ولى آن جا دستى هست كه آن دو را بر هم مى‏زند و آن دست، جزو بدن انسانى است كه اراده‏ى نفسانى محرك اوست پس سلسله‏ى اسباب و علل كه بظاهر و بحسب عادت، منشا آثار محسوب مى‏شوند بخود كارى نمى‏كنند و اگر اراده‏ى حق بظهور فعلى تعلق نگيرد تمام آنها از كار خود باز مى‏مانند بعلت اينكه سببيت و عليت آنها قائم بخواست خداست و از خودشان منبعث نمى‏شود. آن گاه بمناسبت سنگ و چخماق متوجه جزاى اعمال مى‏گردد و ظلم و ستم را به سنگ و چخماق مثال مى‏زند بمناسبت آن كه از آن آتش مى‏جهد و بناچار بر ظلم و ستم نيز آثارى در دنيا و آخرت مترتب مى‏گردد. بى‏سبب در بيت اخير چيزى است كه بذات خود سبب نباشد و ((بى)) بجاى ((نا)) آمده است.

 

( 844) و آن سببها كانبيا را رهبر است             آن سببها زين سببها برتر است‏

 ( 845) اين سبب را آن سبب عامل كند             باز گاهى بى‏بر و عاطل كند

 ( 846) اين سبب را محرم آمد عقلها             و آن سببها راست محرم انبيا

 

توجه و التفات است از اسباب ظاهرى به اسباب غيبى كه نخستين از راه حس و يا عقل، ادراك مى‏شود و طريق ادراك دومين، كشف است و آنها صفات و اسماء حق و علم و قدرت او هستند كه سلسله‏ى علل و اسباب بدانها منتهى مى‏گردد و در اسباب ظاهرى تصرف مى‏كنند بدان گونه كه گاه اثر و نتيجه بر آنها مترتب مى‏شود و گاهى نيز آنها را بى‏كار مى‏كنند چنان كه از تاثير باز مى‏مانند.

 

 ( 847) اين سبب چه بود به تازى گو رسن         اندر اين چه اين رسن آمد به فن‏

 ( 848) گردش چرخه رسن را علت است         چرخه گردان را نديدن زلت است‏

سبب: در لغت، ريسمان و عرفا چيزى كه در وصول بمطلوب بدان توسل جويند، و در اصطلاح فقها، راه وصول بحكم است بشرط عدم تاثير،

 

و در تعبيرات حكما مرادف علت است. جع: تعريفات جرجانى، كليات ابو البقا، كشاف اصطلاحات الفنون در ذيل: سبب. زلت: لغزش. استدلال است از طريق معنى لغوى بر اينكه اسباب بخود موثر نيستند بدان مناسبت كه ريسمان در چاه بوسيله‏ى چرخ فرو مى‏رود و از خود حركتى ندارد ولى چرخ را هم انسان يا موجود زنده‏ى ديگر از قبيل گاو و اسب و شتر در حركت مى‏آورد و بر اين قياس، سلسله‏ى اسباب هم كه مانند ريسمان، وسيله‏ى ظهور آثار و افعال است بحق تعالى منتهى مى‏شود و آنها مجراى فعل حق هستند.

 

 ( 849) اين رسنهاى سببها در جهان         هان و هان زين چرخ سر گردان مدان‏

 ( 850) تا نمانى صفر و سر گردان چو چرخ         تا نسوزى تو ز بى‏مغزى چو مرخ‏

صفر: تهى و خالى. مرخ: درختى است وحشى و بيابانى كه آن را بپارسى ((بيد دشتى)) مى‏گويند و عربان از چوب آن، آتش زنه مى‏ساخته‏اند، طريق ساختن آن چنين است كه ازين چوب سبز و تر دو شاخه‏ى كوتاه بشكل مسواك مى‏بريده‏اند و سر يكى را تيز مى‏تراشيده‏اند و در شاخه‏ى ديگر حفره و گودال مانندى مى‏كنده‏اند و نوك آن شاخه را درين حفره مى‏نهاده‏اند و مى‏چرخانيده‏اند و در نتيجه جرقه‏اى ازين دو چوب بيرون مى‏جسته است، چوب اولين ((زند)) و دومين ((زنده)) نام داشته است، مرخ را بر چوب نر و بقولى بر ماده نيز اطلاق مى‏كرده‏اند، مقابل آن ((عفار)) است.

          ز آن بر فروز امشب كاندر حصار باشد             او را حصار ميرا مرخ و عفار باشد

منوچهرى، ديوان، ص 20

 

منجمين و صابئه معتقد بوده‏اند كه حوادث و تغييراتى كه در جهان فرودين و زير چرخ ماه صورت مى‏گيرد منوط است بتاثير كواكب و افلاك از جهت قرب و بعد و سعد و نحس و نسبت كواكب با يكديگر و با جهان سفلى، بر خلاف صوفيان و اشعريان كه حوادث را راسا و بدون واسطه مستند به اراده و قدرت حق مى‏دانند. مولانا درين ابيات عقيده‏ى منجمان را رد مى‏كند و مى‏گويد فلك خود سر گردان و مسخر امر خداست.

 ( 851) باد آتش مى‏خورد از امر حق             هر دو سر مست آمدند از خمر حق‏

 ( 852) آب حلم و آتش خشم اى پسر             هم ز حق بينى چو بگشايى بصر

باد آتش را خاموش مى‏كند و فرو مى‏نشاند و هستى آن را بر هم مى‏زند و خاصيتش را از وى مى‏گيرد پس آتش مقهور باد است ولى باد نيز مطيع فرمان و بنده‏ى قدرت خداست و برين قياس صفات انسانى كه بصورت لطف يا قهر جلوه گر مى‏شوند و حكم آب و آتش دارند، مانند حلم و خشم، آنها نيز بحكم و تصرف حق ظاهر مى‏شوند. نتيجه آن كه احوال بيرونى و درونى و حوادث خارجى و باطنى در دائره‏ى قدرت و امر خدا گردانند و فعل و آثار آنها نيز بايجاد حق تعالى است.

 

سامان قدیانی


۱۳۸٥/۱۱/۱٥
گزارش جلسهء سی‌و‌يکم

 عکاس: علی پاداش

سلام به همه‌ی دوستان

 

   جلسه‌ی 31 ام خمر کهن (رندان بلاکش) هم برگزار شد و بالاخره برای یک بار هم که شده، من هم مجال یافنم در این جمع شرکت کنم!

   طبق معمول هم که جلسه با اتفاقات جالب (!) همراه بود... مثلا این بار من و دوستم را دم در دانشگاه نگه داشته بودند و راه نمیدادند که به کمک مدیریت محترم گروه ، آقا مصطفی، نجات پیدا کردیم!  به همین خاطر جلسه با یک ربع تاخیر شروع شد. (البته از شواهد و قراین برمیاد که قبلا هم خیلی وقتا همین 4:45 شروع شده بوده!!!)

 

   جلسه با مثنوی خوانی توسط آقا سامان شروع شد که ابیات مورد نظر از دفتر اول (853- 812) را خواندند و تفسیر کردند. البته در بین صحبت های ایشان، آقای پانویس هم هرجا لازم بود توضیح نسبتا مختصری ارائه میکردند.

   در همین حین بحث کوتاهی هم داشتیم که البته از اتاق فرمان صدا را یک مقدار (!) قطع کردند و گفتند وقت نداریم!

   بعد از مثنوی خوانی ، جناب پانویس ابیاتی را از مولانا در مورد عاشورا قرائت کردند و توضیح دادند. و ما همه چشم به کارگردان داشتیم و نگران از این بودیم که مبادا صدا مخدوش شود!!!

   متاسفانه فرصتی برای بحث آزاد و خواندن "فیه ما فیه" (توسط آقا مصطفی) باقی نماند که انشاالله در جلسات آتی به این مطالب خواهند پرداخت. (جای ما خالی...)

 

   در انتهای جلسه جناب عکاسباشی هم که ظاهرا از ممنوع العکاسیت در آمده بودند، مشغول به آفرینش آثار هنری شدند که امیدوارم آثارشان را در کلوب ببینیم.

   در ضمن فراموش کردم بگویم چای و کیک هم داشتیم که بسی چسبید!

   هنگام خروج از درب دانشگاه نایل به زیارت موجود پشمالویی شدیم که عکسش را قبلا اینجا دیده بودم... بسیار مشعوف گشتیم!

 

 

اعضای حاضر :   

آقای پانویس، آقا مصطفی، آقا سامان ، علی آقا ، خانم اصفهانیان، زهرا (دوستم) و من!

 

                                                                                     شاد و پیروز باشید

                                                                                          چهارشنبه          

                                                                                        11/11/1385  

         

 

گزارش فوق توسط خانم غفوریان، میهمان این نشست و عضو کلوب خمر کهن، نوشته شده است.

دوستان را به دیدن سه عکس هنری از علی آقا، که با لطف و سلیقهء خانم گزارشگر همراه شده است دعوت می‌کنیم:

 

عکس اول،     عکس دوم،    عکس سوم

 

 


۱۳۸٥/۱۱/۱٤
ابياتی از دفتر ششم مثنوی

رسيدن شاعر به حلب روز عاشورا و حال معلوم نمودن و نكته گفتن و بيان حال كردن

 

               روز عاشورا همه اهل حلب                      باب انطاكيه اندر تا به شب‏

               گرد آيد مرد و زن جمعى عظيم                 ماتم آن خاندان دارد مقيم‏

               ناله و نوحه كند اندر بكا                           شيعه عاشورا براى كربلا

               بشمرند آن ظلمها و امتحان                     كز يزيد و شمر ديد آن خاندان‏

               نعره‏هاشان مى‏رود در ويل و وشت            پر همى‏گردد همه صحرا و دشت‏

               يك غريبى شاعرى از ره رسيد                 روز عاشورا و آن افغان شنيد

               شهر را بگذاشت و آن سو راى كرد            قصد جستجوى آن هيهاى كرد

               پرس پرسان مى‏شد اندر اِفتقاد                چيست اين غم بر كه اين ماتم فتاد

               اين رئيس زفت باشد كه بمرد                   اين چنين مجمع نباشد كار خرد

               نام او و القاب او شرحم دهيد                   كه غريبم من شما اهل دهيد

               چيست نام و پيشه و اوصاف او                 تا بگويم مرثيه ز الطاف او

               مرثيه سازم كه مرد شاعرم                     تا از اينجا برگ و لالنگى برم‏

               آن يكى گفتش كه هى ديوانه‏اى               تو نه‏اى شيعه، عدوى خانه‏اى‏

               روز عاشورا نمى‏دانى كه هست               ماتم جانى كه از قرنى به است‏

               پيش مومن كى بود اين غصه خوار            قدر عشق گوش عشق گوشوار

               پيش مومن ماتم آن پاك روح                    شهره‏تر باشد ز صد طوفان نوح‏

 

نكته گفتن آن شاعر جهت طعن شيعه‏ى حلب‏

 

               گفت آرى ليك كو دور يزيد                        كى بده‏ست اين غم چه دير اينجا رسيد

               چشم كوران آن خسارت را بديد                گوش كران آن حكايت را شنيد

               خفته بوده‏ستيد تا اكنون شما                  كه كنون جامه دريديت از عزا

               پس عزا بر خود كنيد اى خفتگان               زانكه بد مرگى است اين خواب گران‏

               روح سلطانى ز زندانى بجست                 جامه چه دْرانيم و چون خاييم دست‏

               چون كه ايشان خسرو دين بوده‏اند            وقت شادى شد چو بشكستند بند

               سوى شادُروان دولت تاختند                    كنده و زنجير را انداختند

               روز ملك است و گش و شاهنشهى          گر تو يك ذره از ايشان آگهى‏

               ور نه‏اى آگه برو بر خود گرى                      ز انكه در انكار نقل و محشرى‏

               بر دل و دين خرابت نوحه كن                    كه نمى‏بيند جز اين خاك كهن‏

               ور همى‏بيند چرا نبود دليل                      پشت دار و جان سپار و چشم سير

               در رخت كو از مى دين فرخى                   گر بديدى بحر كو كف سخى‏

               آن كه جو ديد آب را نكند دريغ                   خاصه آن كاو ديد آن دريا و ميغ‏


۱۳۸٥/۱۱/۱٠
برنامه جلسه سی‌ویکم گروه خمر كهن

با سلام  

چهارشنبه اين هفته، 11 بهمن ماه ، ساعت 16:30،  سی و یکمين جلسه گروه خمر کهن در دانشگاه اميركبير برگزار خواهد شد.   موضوعات اين جلسه عبارتند از:

 

مثنوي خواني؛ كج ماندن دهان آن مرد كه نام محمد را عليه السلام به تسخر خواند

 (دفتر اول:ابيات 812  تا 853) / سامان قدیانی

دیدگاه مولانا در موضوع عاشورا و حضرت حسین‌بن‌علی(ع)/ آقای پانویس

فیه ما فیه خوانی/ مصطفی علیزاده

 

دوستاني كه براي اولين بار قصد حضور در جلسه را دارند، جهت هماهنگي و كسب اطلاعات بيشتر، تلفني تماس بگيرند تا هماهنگي لازم به عمل آيد.

 

زمان جلسه: چهار‌شنبه، 11 بهمن ماه، از ساعت 16:30 الي 18:30

مكان جلسه: دانشگاه اميركبير، دانشكده معدن و متالورژي – دفتر نشريه آفتاب

 به اميد ديدار دوستان اهل دل در جمع كوچك و صميمي رندان بلاكش(خمر کهن)


۱۳۸٥/۱۱/٦
شرح غزلی از حافظ

 

   شرح غزل شماره 224 دیوان حافظ یکی از بخش‌های برنامهء نشست سی‌ام گروه خمر کهن بود که توسط آقای علیزاده ارائه گشت. ذیلاً تصویر، خوانش و آواز غزل مذکور همراه با شرح آن که به همت آقای علیزاده تهیه شده است را می‌بینیم، می‌شنویم و می‌خوانیم.

 

 

 

                                                                                                               پانويس!

 

 

شرح غزلي از ديوان حافظ / مفهوم باد صبا در شعر حافظ

غزل    ۲۲۴

 

 

این غزل از جمله غزلیّات عاشقانه حافظ است.

بيت اول:

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود

به هر درش که بخوانند بی‌خبر نرود

معني بيت: چه خوشست حال آن دل كه پيوسته در پي خواهش هاي «ديده» نرود و به هر جا كه او را فرا خوانند، بي آنكه از پايان كار بينديشد، روي نياورد[دعوت را نپذيرد] [1]

بی‌خبر: نسنجیده و بی‌تأمل

 

بيت2:

طمع در آن لب شيرين نکردنم اولی

ولی چگونه مگس از پی شکر نرود

 

معني بيت:سزاوارتر آنست كه به لب نوشين يار طمع نبندم و هوس بوسه نكنم، ولي اين كار شدني نيست؛زيرا مگس را جز رفتن به سوي شكر، گريزي نباشد.[1]

طمع شاعر از لب شيرين معشوق، طبعاً بوسه است. مي گويد:البته بي دردسر است كه چنين طمعي نداشته باشم. اما اين خواهش، غريزي است. همچنانكه مگس از روي غريزه به سوي شكر و شيريني كشيده مي شود، من هم به سوي لب شيرين يار كشيده مي شوم.[2]

تعبیرهایی نظیر «لب شیرین»، «لعل نوشین»، «شیرین لب»، «شیرین دهن» در کلام حافظ،‌ اشاره به بوسه‌ی معشوق یا سخن محبت‌آمیز او دارد. [3]

 

بيت 3:

سواد ديده غمديده‌ام به اشک مشوی

که نقش خال توام هرگز از نظر نرود

سواد=سياهي/ سياهي[مردمك] چشم خود را نقش يا انعكاس خال معشوق در چشم خود مي داند، همچنانكه در بيت:

مردم ديده ز لطف رخ او در رخ او

عکس خود ديد گمان برد که مشکين خاليست

شستن سواد دیده(سیاهی چشم) با اشک یعنی بسیار گریه کردن.[3]

بر اساس اين تصوير خيال مي گويد: چون چشم من پيوسته متوجه خال توست، نقش اين خال در چشم من وجود خواهد داشت. پس اشك ريختن نمي تواند اين نقش را از لوح ديده من بشويد.

حاصل معني اينكه: با جور و ستم، سبب اشك ريزي من مشو،زيرا نقش خال تو مثل مردمك چشم در چشم من ثابت نشسته و با اشك ريختن شسته و پاك نمي شود. [2]

 

بيت4:

ز من چو باد صبا بوی خود دريغ مدار

چرا که بی سر زلف توام به سر نرود

معني بيت: همان‌طور که بوي خوش خود را به باد صبا(پیک عشاقان) می‌سپاری، به من هم برسان؛ چرا که بدون خوشِ زلف تو، نمی‌توانم زندگي کنم. [3]

دكتر هروي، مراد از «بوي خود» در مصراع اول را «بوي زلف» مي داند؛ به قرينه مصراع دوم كه مي گويد: بی سر زلف توام به سر نرود.

باد صبا= «صبا، بادي است كه صبح، در وقت طلوع آفتاب، از مشرق مي وزد.» (حواشي، قاسم غني، صفحه96)

شايد در ديوان هيچ‌يك از شعراي فارسي زبان به اندازه حافظ، هواي خوش و باد خوش نسيم و نسيم عطر گردان و صبا و باد صبا، آمد و رفت نداشته باشد. «باد صبا» يا «صبا» يكي از قهرمانان و موجودات شعري فعال ديوان حافظ است. شايد همان‌قدر كه «يار» و «ساقي» طرفِ توجه و خطاب حافظ هستند، باد صبا يا نسيم سحر هم هست. بسياري از غزلهاي حافظ، با خطاب به صبا يا با ذكر خير او، افتتاح مي شود. [4]

 

صبا نقش هاي بسياري در ديوان حافظ دارد؛ از جمله:

 

- صبا به خوش خبريِ هدهدِ سليمانست و قاصد ميان عاشق و معشوق.

يار من چون بخرامد به تماشای چمن

برسانش ز من ای پيک صبا پيغامی

 

ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند

گر از آن يار سفرکرده پيامی داری

 

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

که سر به کوه و بيابان تو داده‌ای ما را

 

نسيم باد صبا دوشم آگهی آورد

که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد

 

- و عطر آشناي گيسو و نكهت يار غائب را به مشام عاشق مهجور مي رساند.

حل الجواهری به من آر ای نسيم صبح

زان خاک نيکبخت که شد رهگذار دوست

 

به بوی نافه‌ای کاخر، صبا زان طره بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها

 

- يكي از صفات برجسته باد صبا، آهسته خيزي و نرم وزيدن آن است كه در زبان شعرا به بيماري صبا تعبير شده است.[4]

بيماري صبا: نسيم صبا يا مطلق نسيم، باديست آهسته خيز كه گاه مي رود و گاه مي ايستد؛ مانند انسان بيماري كه در هر چند قدم مي ايستد و نفس تازه مي كند. لذا از ديرباز در شعر فارسي و عربي، صبا يا نسيم را بيمار يا عليل و بي طاقت خوانده اند. [4]

 

دل ضعيفم از آن می‌کشد به طرف چمن

که جان ز مرگ به بيماری صبا ببرد

 

چون صبا با تن بيمار و دل بی‌طاقت

به هواداری آن سرو خرامان بروم

 

با صبا افتان و خيزان می‌روم تا کوی دوست

و از رفيقان ره استمداد همت می‌کنم

 

- يكي ديگر از صفات باد صبا، غمازي آنست كه با پراكندن عطر گيسو يا بدن يار نمي گذارد وجود او پنهان بماند. [4]

از صبا هر دم مشام جان ما خوش می‌شود

آری آری طيب انفاس هواداران خوش است

 

صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست

بيار نفحه‌ای از گيسوی معنبر دوست

 

چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق

به غماز صبا گويد که راز ما نهان دارد

 

تو را صبا و مرا آب ديده شد غماز

و گر نه عاشق و معشوق رازدارانند

 

بيت 5:

دلا مباش چنين هرزه گرد و هرجايی

که هيچ کار ز پيشت بدين هنر نرود

هرجايي=يعني همه جا حاضر، همه جا رو، در كاربرد قديم و جديد اين كلمه فحواي تخفيف آميز هم وجود دارد. در عصر جديد،يكسره معناي قبيح (=زن بدكاره) پيدا كرده است. [4]

دل هرزه‌گرد و هرجایی، دلی است که در عشق پایدار نیست و عاشق‌پیشه است. [3]

در اين بيت، خواجه شيراز، «هرزه گردي» و «هرجايي بودن» را به عنوان هنر دل خود به طنز و تمسخر ياد كرده است.

معني بيت: اي دل، اين گونه ياوه پوي مباش كه به هر جا بروي. زيرا با هرزه گردي،كه هنر توست، كاري نتواني كرد.[4]

در واقع در مصراع دوم، حافظ، دل هرجایی خود را سرزنش می‌کند که به وصال هیچ‌یک از زیبارویان نخواهی رسید.[3]

 

بيت6:

مکن به چشم حقارت نگاه در من مست

که آبروی شريعت بدين قدر نرود

مخاطب این بیت، زاهد یا واعظ یا صوفی متظاهر به زهد است که رندان و عاشقان را ملامت می‌کند. [3]

معني بيت: به من مست گناهكار به چشم حقارت نگاه مكن؛ زيرا با اين اندازه گناه من، آبروي دين و شريعت نمي‌رود.[2]

این بیت نمودار اندیشه ملامتی گری حافظ است.

 

بيت 7:

من گدا هوس سروقامتی دارم

که دست در کمرش جز به سيم و زر نرود

دست در کمر او نمی‌رود: به وصال او نمی‌توان رسید.

معني بيت: من درويش[بي نوا] آرزوي وصال ياري سهي بالا در سر مي پرورم كه تنها به ياري سيم و زر دست در كمر او توان زد. [1]

در آب طربناك،نوشته دکتر محمود یثربی، آمده است كه در اين بيت به «عدم تناسب عاشق و معشوق» به عنوان يكي از دلايل ديرياب بودن وصال اشاره شده است.

 

بيت 8:

تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری

وفای عهد من از خاطرت به درنرود

مخاطب در این بیت، معشوق است؛ همان که «دست در کمرش جز به سیم و زر نرود»! اما حافظ با یک مجامله‌ی عاشقانه، می‌خواهد وفاداری را به جای سیم و زر مصرف کند و از مکارم اخلاق معشوق و بزرگواری و مهربانی او سخن می گوید که اصلاً به سیم و زر نظر ندارد! [3]

معني بيت: تو كه از بزرگواري هاي اخلاقي، جهاني ديگر در اين جهاني، نبايد آيين بسر بردن محبت را به فراموشي بسپاري. [1] يعني مطمئناً  وفاكردن به عهد من از خاطرت نمي رود.

 

بيت 9:

سياه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بينم

چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود

سياه نامه: كنايه از عاصي و گناهكار، فاسق و بدكاره و ظالم. (برهان)

دودِ دلِ قلم: مرکّب، جوهر

"کسی را سراغ ندارم که نامه عملش از من سیاه تر باشد. چگونه مانند قلم، دود  از دلم برنخیزد و به سرم نرود.

آهی را که از دل برمی‌خیزد، دود دل دانسته و دود دل را به مرکبی تشبیه کرده که از نوک قلم جاریست.

حاصل معنی اینکه: تاسف بسیار دارم که این همه آلوده و گناهکارم." [2]

 

بيت 10:

به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفيد

چو باشه در پی هر صيد مختصر نرود

هدهد: مرغ سلیمان. مرغیست کاکل دار که او را شانه به سر و پوپو گویند و به عربی هدهد خوانند. از اینرو هدهد را مرغ سلیمان می نامند که در داستان ها آمده است که نامه سلیمان (ع) را به بلقیس، ملکه سبا، رسانید. [4]

باشه: پرنده ای ضعیف است و پرندگان کوچک را شکار می کند. در «بازنامه» آمده است که«... میان باشه و باز [چندان]فرقی نیست، [و فرقی که هست] آنست که باشه خردتر ست و باز، بزرگتر. و چنین باید دانستن که باشه، باز خرد است...»

حافظ، «باشه» را صیادِ صیدهای مختصر می داند.

معنی بیت: مرا با نمایاندن تاج هدهد که شکار سهل و ساده و کم اهمیتی است، مفریب. زیرا باز سفید بلندهمت و کلان شکار است و بر عکسِ باشه به دنبال شکارهای خرد و خوار نیست. [4]

{ آنچه باشه را می فریبد تا هدهد را شکار کند، تاج شکوهمند هدهدست وگرنه هدهد،خود،وزن و مقداری ندارد. اما من باز سفیدم و تاج پرشکوه هدهد نمی تواند مرا بفریبد.} [2]

حضور این بیت در این غزل و پس از اظهار تمنای عاشق در برابر معشوق، کمی جای سوال و البته تعجب دارد!

 

بيت 11:

بيار باده و اول به دست حافظ ده

به شرط آن که ز مجلس سخن به درنرود

شراب بیاور و اول، جام را به حافظ بده؛ به شرط اینکه حرف (موضوع باده نوشی حافظ) از این مجلس خارج نشود.[2]

 

مصطفی علیزاده

منابع مورد استفاده:

 

1- شرح غزلیات حافظ، دکتر خلیل خطیب رهبر

2- شرح دیوان حافظ، حسینعلی هروی

3- درس حافظ، دکتر محمد استعلامی

4- حافظ‌نامه، بهاالدین خرمشاهی

 

 

 

+ لینک ثابت این مطلب


۱۳۸٥/۱۱/٤
تفسیر ابیات خوانده شده در بخش مثنوی‌خوانی جلسهء سی‌ام گروه خمر کهن

 

        شرح ابیات این نشست را طبق معمول از CD جامع مثنوی معنوی محصول شرکت نورسافت برداشته‌ایم. این تفسیر مربوط به ابیات 769 الی 811 از دفتر اول مثنوی است.  توضیحات مرحوم جعفری خواندنی است. توصیه می‌کنم حتماً بخوانید. بخصوص دوستانی که سرشان درد می‌کند برای مباحث فلسفی و خرد‌نواز.

 

 .: براي خواندن شرح اين ابيات اينجا کليک کنید :.

 

 


[ پست الكترونيك ]